تبليغاتX
زندگی

زندگی

زندگی

رز عشق

 

     رُز عشق

 

بیا با افق مهربانی کنیم

غم پونه را آسمانی کنیم

بیا توی نقاشی قلبمان

رُز عشق را ارغوانی کنیم

 

  مشرق عشق

 

در مشرق عشق دشت خورشید تویی

در  باغ  نگاه  یاس  امید  تویی

در بین هزار پونه آن کس که مرا

چون روح نسیم زود فهمید تویی

                                                 مریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 12:23  توسط نازگل  | 

به یادت

 

به یادت

تو با یک جرعه از دریا ی یادت            میان باغ قلبم جا گرفتی

تو با یک انعکاس نقره ای رنگ            مجال ناز از رعنا گرفتی

تو چون یک هدیه ی فیروزه ای رنگ     مرا بر قایق رویا نشاندی

وبا یک لطف،یک لبخند ساده             مرا به سرزمین عشق خواندی

تو  دیوار  میان  قلب ها  را                به رسم آسمانی ها شکستی

وچون حسٌی غریب و واژه ای سرخ     میان دفتر روحم نشستی 

 تو دریایی ترین ترسیم یک موج           تو تنها جاده ی دل تا خدایی

تو مثل شوق یک کودک لطیفی          تو مثل عطر یک گلدان رهایی

تو مثل نغمه ی موزون باران               به روی اطلسی ها نازنینی

و تا وقتی که روحم مال اینجاست       به روی صفحه ی دل می نشینی

 

                                                                            مریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 13:32  توسط نازگل  | 

و بعد از رفتنت

 

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید،با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنٌای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی رویایی

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو رو دردشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا،شاید خطا کردم

وتو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا،تا کی،برای چه،

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریای ترک برداشت

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

وبع از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس بارانی بود

وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست

خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا ار یاد خواهی برد

ومن با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد ازاین همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم درپاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردی

کنار انتظار که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

                                                                            مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 13:41  توسط نازگل  | 

تولد

 تولد

لبخند زدی و آسمان آبی شد

 شب های قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

 تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

                                                        مریم

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 15:24  توسط نازگل  | 

مي توان...

 

  مي توان 

مي توان در كوچه هاي زندگي                    پاسخ لبخند را با ياس داد

مي توان جاي غروب عشق را                     به طلوع ساده ي احساس داد

 

مي توان در خلوت شب هاي راز                  فكر  رسم  آبي پرواز  بود

مي توان تا فرصت ادراك هست                   با خلوص ياس ها هم راز بود

 

مي توان با لهجه ي سرخ دعا                    مدتي با آسمان خلوت نمود

مي توان با حرفي از جنس بلور                 شوق را به هر دلي دعوت نمود

 

مي توان در آرزوي كودكي                       با حضور يك عروسك سهم داشت

مي توان گاهي به رسم يادبود                در دلي يك شاخه نيلوفر گذاشت

 

مي توان از شهر شب ها گذشت             عابر پس كوچه هاي نور بود

مي توان همسايه ي مهتاب شد             فكر زخم غنچه اي رنجور بود

 

مي توان با لطف دست پنجره                 مهربان گنجشكها را دانه داد

مي توان وقتي خزان از ره رسيد             يك كبوتر را به كنجي لانه داد

 

مي توان در قلب هاي بي فروغ             لحظه اي برقي زد و خورشيد شد

مي توان در غربت داغ كوير                   گاه  آن  ابري كه مي باريد

                                                                                        مريم 

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 22:49  توسط نازگل  | 

از فروغ فرخزاد

 

آه بر دیوار سخت سینه ام گویی ناشناسی مشت می کوبد.

«باز کن در ...اوست» من به خود آهسته می گویم باز هم رویا ،

آن هم این سان تیره و در هم بایداز داروی تلخ خواب عاقبت

 بر زخم بیداری نهم مرهم.

می فشارم پلک های خسته را بر هم.

پلک بر دیوار سخت سینه ام گویی ناشناسی مشت می کوبد:

«باز کن در ... او ست»

دامن از آن سر زمین دور،بر چیده /ناشکیبا دشتهای را در نور دیده.

«باز کن در...اوست»

آسمان را به دنیال تو گردیده /در ره خود خسته و بی تاب /

یاسمن هارا به بوی عشق بوییده بال های خسته اش

 در تلاش گرم هر نسیم رهگذر با مهر بوییده.

«باز کن در...اوست»

اشک حسرت می نشیند بر نگاه من /

رنگ ظلمت می درد در رنگ آه من.

پلک من با خشم می گویمباز هم رویا/

آن هم این سان تیره و در هم

می فشارم پلک های خسته را بر هم.

                                                                       فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 16:52  توسط نازگل  | 

ماجرای عشقمان

 

                  ..........ماجرای عشقمان..........   

 

روی تمام نامه های نا تمام خط کشیدم خطی سیاه به وسعت تمام لحظه های

سیاه و ناتمام زندگیم.

حرفهایت را همه می خوانند من دیوانه می شدم به خودم قول می دادم دیگر

برایت ننویسم ولی باز می نوشتم.

از این روز لحظه ها را نقاشی می کردی در تنهایی ام آرزوهایم را در سینه

حبس می کردم در بی کسیم فریادشان می زدم وداد همه ی بی کسی ها

 را در می آوردم.

ادای عاشقها را که نقاشی می کردم همه می خندید ولی تو همیشه

لبخند می زدی به همه چیز لبخند می زدی شاید همه ی حرفهایم را قبلأ از

دفتر خاطراتم خوانده بودی.

نمی دادنم همه را می دانی یا نه  شاید از روز نخست زندگیم در کنارم بودی

در کنار همه ی لحظه های سرد وخالیم.

شاید د رتنهایی ام یک روز متولد شدی شاید در خیالاتم نقاشیت کردم .

شاید از خیابان که می گذشتم نگاهم در نگاهت گره خورد و آمدی.

شاید تو همه ی تنهایی من بودی .

شاید تو خود تنهایی من بودی.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 12:39  توسط نازگل  | 

مرگ ستاره

 

مرگ ستاره

 امروز و امشب باران می بارد ودر قلب من ستاره ای غروب

می کند واندیشه ای تازه طلوع می کند.

  قلبم را که بشکافی گورستانی از ستارگان مرده می یابی

که سالهاست درون وجودم دفن شده اند.

  قطران باران که روی زمین می افتد حس می کنم روح من

از وجودم فرو می ریزد وزیر پای سنگدلان خرد می شود و

همچون باران به دالان های آب می ریزد.

    دوباره تنهایم مثل گذشته مثل همیشه مثل همه ی ستاره های

بی کسی وآشفته مثل آشفتگی من.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 17:53  توسط نازگل  | 

نقاشی

 سلام به همه ی دوستان عزیزم.شعرهای که من زیر مطالبم می نویسم 

مال مریم است حتی زیر همه ی شعرهام نوشتم.چون از شعرهای مریم خیلی خوشم میاد.                              

                         نقاشی

یک روز خواستم تنهایی ام را نقاشی کنم همه ی رنگ ها

را در سپیدی کاغذم جای دادم نمی دانم چرا تنهایی من

بیشتر ازهمه شبیه آسمان شد آسمان گرفته وابری

من رنگ همه هستی ام را در کاغذ خیسم جای دادم

وآسمان کاغذم ابری شد و بارید

رنگ خواسته هایم سیاه شد طوری که دیگر هیچ

نخواستم باز هم کشیدم واین بار ترکیبی از آسمان و

دریا وعشق شد

با عشق تو هستی من سراسر نور وجاودانگی شد

رنگ ها را در هم ریختم تا بهترین شوند ولی هیچ نشد

 عشق من همانند تنهایی ام ابری و بارانی بود

تو را کشیدم در پشت هاله ای از اشک و لبخند درپشت

دیواری از مه در میان سرخ ترین گلهای آرزویم من تورادیدم

در همه ی روزهای تنهایی ام پشت همه اشک ها و

لبخندهایم در میان همه رویاهایم

صدایت کردم وآمدی وهمه ی را نقاشی کردی

تنهایی ام  بوی زندگی گرفت و زندگی ام عطر تو

همه ی هستی ام همه ی تنهایی ام رنگ باخت

آرزو کردم تو باشی ومن وزندگی اما تو شدی وزندگی من

 آرزو کردم کاش دستهای خالی ام در گرمای

دستهایت گم می کردم و تو هم در آرزو هایت

مرا پیدا می کردی

واین بار دوباره تنهایی ام را صدا کردم ولی گویی

او هم مرا تنها گذاشت

 

زتو آموختم نقاشی عشق              زتو احساس را ترسیم کردم

ولی نقاشی من کاغذی نیست       برای رسم ابزاری ندارم

دل نقاشیم تفسیر رویاست            چرا تفسیر یک رویا نباشیم

چرا رنگ غروبی سرخ باشیم          چرا چون آبی دریا نباشیم

اگر چه گشت شعرم بس مطول       ولی نقاشی را قاب کردم

سحر شد خاطراتن نیز رفتند           دوباره من زمان را خواب کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 22:29  توسط نازگل  | 

رهایی ما هی ها

                                       رهایی ماهی ها

 

به ماهی ها که خیره می شوم بی خودی ذوق می کنم درست مثل

بچگی های تکرار ناپذیر.

ماهی قرمز سال نو برایم رنگ وبوی زندگی دارد دوست دارم دست کنم توی

تنگ بلوروماهی قرمز را خسته کنم از پیچ و تاب بال هایش که رد شوم

 احساس می کنم با هم رفیقیم.

همه ی سال های تحویل شده ی زندگیم تحویل شدندولی همیشه احساس

می کنم که تحویل نشدند.

کنار آیینه وقرآن کنار سیب و ماهی می نشینم.

همه را در یک قطره اشک جمع می کنم ودرحوض کوچک حیاط آرزویم می ریزم.

همیشه می گویم این بار بهترین می شود این بار قشنگ ترین روز زندگیم اتفاق

می افتد نمی دانم شاید هم اتفاق افتاد.

از ماهی قرمزم قول می گیرم این بار که آرزو کردم یک بار به خاطر من به خاطر

آرزوی کوچک وخیس من بپرد.

من هم قول می دهم از تنگ کوچک بلوریم رهایش کنم.

کاش بپذیرد.

 

اینم اولین آپ سال ۸۸ است .برای شما دوستهای گلم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 20:35  توسط نازگل  | 

حرفهای یک دل

 

این مطلب رو برای دل یکی از دوستان عزیزم می نویسم .من این

مطلب رو از حرفهای خودش برداشت کردم و براش نوشتم.امیدوارم که

 خوشش بیاد.

 

حرفهای یک دل

 

این اولین بار نیست که برایت می نویسم.می نویسم تا شاید این بار

بخوانی این بار که از کنار خانه کوچک قلبم رد شدی نیم نگاهی به خط

 خطی های دلم بیفکنی.

همه جا را پراز حرفهای دلم کردم یرای تو،برای تو که نمی دانی چقدر

اینجابدون تو تنهایم در این آبادی ویران در این شادی پرغم.

خسته ام خسته از این حرفهای بی پایان از این حاجت های نگشوده

 ازاین درد دلهای نگفته از این راه های نرفته.از این نرسیدن های

 همیشگی.

همیشه دیر می کنی یا شاید من دیر می رسم به وعده هایمان که

امروزمتن خالی اش رادر پشت ویترین مغازه ها به نظاره می نشینیم

به کارت پستالهای تولد که هر سال روز تولدت روی کارت های خاک

خورده ی قبلی می گذارم تو هر کدام را که باز کنی می بینی که

برایت نوشته ام حرفهای قلبم را برای تو ،برای تو که هر سال دوباره

برایم متولدمی شوی.

 

مریم در باره ی حرفهای دل میگه

 

بیا در کوجه باغ شهر احساس     شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی           برای قلب پر دردش بمیریم

بیا با دستی از جنس سپیده       زلال اشک از چشمی بشوییم

بیا راز غم پروانه ها را                به موج آبی دریا بگوییم

بیا در خلوت افسانه هامان         برای یک کبوتر دانه باشیم

اگرروزی پرستوی بی پناهست   برای بال هایش لانه باشیم

بیا در لحظه ی سرخ نیایش        چو روح اشک،پاک وساده باشیم

بیا هر وقت باران باز بارید           برای گل شدن آماده باشیم

 

این آخرین آپ سال ۸۷ است.و من پیشاپیش عیدنوروز  رو به همه ی

شما دوستان عزیزم که هیچ وقت تنهایم نگذاشتید تبریک میگم.

واز خدا میخوام که هر آرزو ی که داری بهش برسید.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1387ساعت 22:34  توسط نازگل  | 

مرور خاطراتم

 

به پشت سرکه نگاه می کنم سطر به سطرش را به خاطر دارم.

خاطره تنها چیزی است که شاید دارم.

نمی دانم این راچگونه شروع می کنم تا پایان آن شیرین ترشود

پایان داستان زندگیم.

 قدم زدن درکوچه های شهری که سالها درگوشه وکنارش 

پرسه زده ام. گریه کردام.عاشق شدم.

 این خاطرات همه ی چیزیست که دارم خوب یا بد ولی شیرین.

یاد عیدهای نوروزعیدهایی که از دست بزرگترها می گرفتیم

وازشادی پرمی کشیدیم.

یاد هفت سین هایی که انتظار سبزشدن سبزه هایش را می کشیدیم.

یاد بیست گرفتنهای کلاس اول .

یاداولین بار که نوشتیم مادر در باران آمد.

ویادآن روزکه نوشتیم تو درباران آمدی عشق در باران آمد.

نمی دانم شایدهم اصلا نیامد.

نمی دانم چرا همه ی خاطراتم خیس است از قطره های باران

گویی این همه سال خاطراتم را گریه کردم که اینطور خیس شدند یا

همیشه اشک ریختم تا سراب شوند.

نمی دانم چرا همیشه عشق های ما با اشک وباران گره می خورند.

من همه ی لحظه های شیرین وتلخ زندگی ام را در نهانخانه ی قلبم

دردفتر خاطراتم برای تو نقاشی کردم شاید بدانی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 16:58  توسط نازگل  | 

كوچه هاي باران

سلام به همه ي دوستان عزيزم ميخوام مدتي هم خودم برات شما عزيزان بنويسم اميدوارم كه خوشتان بياد.

 

به دوستان عزیزی که تازه به وب من میان بگم که من وبلاگم رو عوض کردم و همه ی این مطا لب رو در یک روز ننوشتم وبا انتقال به این وبلاگ تاریخ همه ی آنها یکی شده.و تمامی نظرهای که دوستان عزیزم داده بودن پاک شده.

 

كوچه هاي باران

 

چترمي گيريم  و زير باران مي رويم واز رعدو برق هاي ترسناكش

نمي هراسيم.

اين بار اولي نيست كه قطره هاي باران به روي صورتم مي غلتند ومن  

عطردلنشين خاك باران زده را به ريه هاي خسته ام مي كشم.

باران كه مي بارد ياد كفش هاي خيسم مي افتم ياد هفت سالگي.

ديروز چترهايمان را مي گشوديم و زير باران مي دويديم امروز زير باران

مي رويم چترهايمان را مي بنديم قدم مي زنيم خيس مي شويم اما

نمي دانم چرا پاك نمي شويم صاف نمي شويم مثل باران بي ريا

نمي شويم.

غم هايمان را زير باران فرياد مي زنيم گريه مي كنيم ولي مثل ديروز

سبك و خالي نمي شويم.پاك بي پروا مثل همه سالها ي

 شيرين كودكي نمي شويم.

 

مریم میگه

                            تا وقتي اينجا بموني

                            بارون قشنگ ونم نمه

                            هواي رفتن كه كني

                            مرگ گلاي مريمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 19:50  توسط نازگل  | 

شعر یعنی

                           شعر یعنی...

شعر یعنی باافق یک دل شدن             با لباسی ازشقا یق دوختن

شعر یعنی با وجود خستگی            بر سر پروانه ی دل سوختن

شعر یعنی سری از اسرارعشق          شعر یعنی یک ستاره داشتن

شعر یعنی یک نگاه خسته را           از کویری گونه ای برداشتن

شعر یعنی داستانی نا تمام                  شعر یعنی جاده ای بی انتها

شعریعنی گفتن از احساس موج          درکنارحسرت پروانه ها

شعر یعنی آه سرخ لاله ها                شعریعنی حرف پنهان درنگاه

شعریعنی ترجمان یک نفس             عمق سایه روشن دشت پگاه

شعر یعنی یک زلال بی دریغ           شعر یعنی راز قلب یک صدف

 شعر یعنی درد دل های نسیم            حرفی از تنها یی سبزعلف

شعر یعنی تاب خوردن روی موج     در کنار برکه ساحل ساختن

شعر یعنی هدیه ای از آسمان           بهریاسی بینوا انداختن

شعر یعنی فصلی از سال نگاه         شعر یعنی عاشقانه زیستن

شعر یعنی پولکی از عشق را         روی دامان کویری ریختن

شعر یعنی حس یک پروازمحض     در میان آسمان پیدا شدن

 

                                                                         مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:59  توسط نازگل  | 

ای کاش

                                      ای کاش...

میخوام باز هم از مریم برای شما دوستان عزیزم بنویسم امیدوارم که خوشتان بیاد.

ای کاش من خورشیدبودم              روی علف ها می نشستم

 بامهربانی قفل غم را                    از روی درهای می شکستم 

ای کاش من آلاله بودم            آلاله ای خوش رنگ و زیبا

آلاله ای که دوست دارد           نجوای از سرخ شاپرک را   

ای کاش من احساس بودم              مفهوم سبز زنده بودن

مضمون باران بهاری                       در دفتر سرخ سرودن

ای کاش من لبخند بودم                 بر روی لبهای کوی

ای کاش غم را می زدودم               از چشم نمناک اسیری

ای کاش من پرواز بودم                    پرواز تا اوج رسیدن

پرواز تا اعماق رو یا                        نبض شقایق را شنیدن    

ای کاش من مهتاب بودم                 مهتاب با نوری طلایی

همدرد با مرغان عاشق                  با بی دلان درد آشنایی    

ای کاش من آیینه بودم                    یا انعکاس نور بود

با نقره هایم گرد غم را                    از صفحه ی دل می زدودم

ای کاش من یک قطره بودم              یک قطره اشک پاک و جاری

اشکی به روی گونه ای سرخ           یا در دل چشم انتظاری

ای کاش من یک یاس بودم               تا بیکران ها می رسیدم

دست پر از احساس خود را              بر قلب باران می کشیدم   

ای کاش من قلب بودم                    شب تا سحر گه می تپیدم

آنقدر می رفتم فراتر                        تا آه شب را می شنیدم   

ای کاش من دیدار بودم                    آن شوق نیلی رنگ دبدن

ازخوشه های زرد خورشید               گل دسته های یاد چیدن     

ای کاش با شعرهای رهایی              در قلب غوغا نما ئیم 

             وبا ورودحضرت عشق

              این کلبه را دریا نمائیم

                                         مریم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:57  توسط نازگل  | 

کاش می شد

 

کاش می شدسرزمین عشق را         در میان گام ها تقسیم کرد

کاش می شدبانگاه شاپرک             عشق رابر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد بادوچشم عاطفه          قلب سردآسمان رانازکرد

کاش می شدباپری ازبرگ یاس        تاطلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شدبا نسیم شامگاه             برگ زرد یاس رارنگ کرد

کاش می شدبا خزان قلب ها           مثل دشمن عاشقان جنگ کرد

کاش می شددرسکوت دشت شب      ناله ی عمگین باران را شنید

بعددست قطره هایش را گرفت         تا بهار آرزوها پرکشید

کاش می شدمثل یک حس لطیف       لابه لای آسمان پرنور شد

کاش می شدچادرشب را کشید         از نقاب شوم ظلمت دورشد

کاش می شداز میان ژاله ها           جرعه ای از مهربانی راچشید

درجواب خوب هاجان هدیه داد       سختی ونامهربانی راندید

کاش می شد بامحبت خانه ساخت     یک اطاقش را به مرواریدداد

کاش می شدآسمان مهر را             خانه کردوبه گل خورشید داد

کاش می شدبرتمام مردمان             پیشوندنام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی راشاد کرد       برلب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد       در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شدمثل قوهای سپید           از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شدباتمام حرف ها             یک دریچه به صفاراواکنم

کاش می شددرنهایت راه عشق        آن گل گم گشته را پیداکنم

                کاش می شد.

                                              مریم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:56  توسط نازگل  | 

اگر عشق نبود

 

ازغم خبری نبود اگر عشق نبود                دل بود ولی چه سود اگرعشق نبود

بی رنگ ترازنقطه ی موهومی بود            این دایره ی کبوداگرعشق نبود

از آینه ها،غباری خاموشی را                  عکس چه کسی زدوداگرعشق نبود

درسینه ی،هرسنگ،دلی در تپش است        از این همه دل چه سوداکرعسق نبود

بی عشق،دلم جزگرهی کور چه بود           دل چشم نمی گشوداگرعشق نبود

ازدست تودراین همه سرگردانی                تکلیف دلم چه بود اگرعشق نبود

                                                                                                قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:55  توسط نازگل  | 

بین آدم ها

 

شعرهای مریم یه جورای حرف دل آدم ومیزنه من که از شعرهاش خوشم میاد به همین خاطر ازشعرهای مریم می نویسم.

چقدرفاصله اینجاست بین آدم ها

چقدرعاطفه تنهاست بین آدم ها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوزشکوفاست بین آدم ها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

واز صدای شکستن کسی نمی شکند

چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها

میان کوچه ی دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتدسرماست بین آدم ها

زمهربانی دگر سراغی نیست

چقدرقحطی رویاست بین آدم ها

کسی به نیت دل هدعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدم ها

وحال آینه را هیچ کس نمی پرسد

همیشه غرق مداراست بین آدم ها

غریب گشتن احساس دردسنگینی ست

وزندگی چه غم افزاست بین آدم ها

مگرکه کلبه ی دل ها چقدر جادارد؟

چقدر رازو معماست بین آدم ها

سلام آبی دریابدون پاسخ ماند

سکوت گرم تماشاست بین آدم ها

چه ماجرای عجیبی ست این تپیدن دل

.اهل عشق چه رسواست بین آدم ها

چه می شود همه ازجنس آسمان باشیم؟

طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

میان این همه گل های ساکن اینجا

چقدر پونه شکیباست بین آدم ها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چقدر خشکی وصحراست بین آدم ها

نیاز ومهر وتمناست بین آدم ها

بهار کردن دل ها چه کار دشوارست

وعمرشوق چه کوتاست بین آدم ها

میان تک تک لبخند ها غمی سرخ ست

وغم به وسعت یلداست بین آدم ها

                                                            مریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:51  توسط نازگل  | 

چند تکه آرزو

 

کاش وقتی زندگی فرست دهد          گاهی ازپروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی اززمان خویش را         وقف قسمت کردن شادی کنیم

 

کاش وقتی آسمان بارانی است         اززلال چشم هایش ترشویم

وقت پاییزازهجوم دست باد             کاش مثل پونه هاپرپر شویم

 

کاش وقتی چشم هایی ابریند              به خودآئیم وسپس کاری کنیم

ازنگاه زرگلدان های مان                 کاش بارعبت پرستاری  کنیم

 

کاش  دلتنگ شقایق ها  شویم            به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم       با خدای یاس ها خلوت  کنیم

 

کاش گاهی درمسیر زندگی            باری ازدوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را           با خطوط  دوستی مبهم  کنیم

 

کاش باچشمانمان عهدی کنیم            وقتی ازاینجا به دریا می رویم

جای بازی باصدای موج ها             دردهای  آبیش  را  بشنویم 

 

کاش مثل آب ،مثل چشمه سار         گونه نیلوفری راترکنیم

ماهمه روزی ازاینجامی رویم         کاش این پروازرا باورکنیم

 

کاش با حرفی که چندان سبزنیست      قلب های نقرهای رانشکنیم

کاش هرشب بادوجرعه نورماه         چشم های خفته رارنگی زنیم

 

کاش بین ساکنان شهر عشق           ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش باالهام از وجدان خویش        یک گره از کاردل هاواکنیم

 

کاش رسم دوستی را ساده تر       مهربان ترآسمانی تر کنیم

کاش درنقاشی دیدارمان             شوق ها را ارغوانی تر کنیم

 

کاش اشکی قلب مان رابشکند      با نگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند     ما به جای ابرها گریان شویم

 

                کاش وقتی آرزویی می کنیم

                از دل شفاف مان هم رد شود

            مرغ آمین هم ازآنجا بگذرد

            حرف های قلب مان را بشنود

                                                                              مریم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:50  توسط نازگل  | 

دوست داشتن

 

هرروزکه در کنار پنجره می نشینم،هرروزکه درخیابان راه می روم،هرروز

 که تو رومی بینم ،هرلحظه که نفس می کشم،هرلحظه که می گذرد،

هرآرزوی که می کنم،هربارکه احساس می کنم زندگی قشنگه،هربار

که موقع دلتنگی ورق رو خط خطی می کنم می فهمم که بایدبایدباید دوست بدارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:50  توسط نازگل  | 

چرا

 

چراآرزوهایمان را گم می کنیم بی آنکه لذت رسیدن به آنها راتجربه کنیم؟

چرا کاغذه سفیدی راپرازرازهای رنگینمان نمیکنیم؟

چرا برای تنهایی آسمان گریه نمی کنیم؟

چراناگفته های قلبمان راازترس خنده های دیگران مدفون می کنیم؟

چرا حرفهای درد رادرگوش بادزمزمه نمی کنیم شایداز بی دردی دیگران می ترسیم؟

چرایادمان می رودقلبمان جایگاه عشق نه پرتگاه نفرت؟

چراازروزهای رفته زندگیمان می ترسیم؟

چرادیوارهای خانه مان راپرازنقاشی زندگی نمی کنیم؟

چرافردایمان رابهترازامروز نمی کنیم؟

چرابه خداوند یک لبخندنمی زنیم تاهزارلبخند نثارمان کند؟

 

مربم خوب در مورد چرا نوشته است چند بیتش رو با هم می خونیم

چرا آلاله های باغ سرخند؟                 چرا بر روی گل غم می نشیند؟

چرادر باغچه یاتوی گلدان؟                گلی یابرگی از رویا نداریم؟

چرابالاترازاحساس عشقست؟          چراتصویر ازآیینه پیداست؟

اگرچه این بیان آرزوبود                      ولی آخر چرازیبا نباشیم؟

چرایک بارچون بال پرستو؟               چرایک بارچون دریا نباشیم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:49  توسط نازگل  | 

دنیا

 

ازپشت پنجره نگاهش می کنم هنوزهم می رودهنوزهم

 شتابان قصدسفردارد.سالهاست که می رودبی آنکه لحظه ای به راه رفته اش

 بنگرد.امروزمی گریدهوایش ابری  ست سخت دلتنگ است.این اولین بار نیست که

 گریستنش رامی بینم سالهاست که گریه کرده ومن از پشت پنجره نظاره اش کرده ام.

سالها که می گذردنگاه هاخسته ترمی شود.اوبازهم خسته نمی شود.بازهم می گریدسخت.

دل تنگ است شایدازاین همه دورویی ونیرنگ به تنگ آمده شایدآرزوی 

دیدار کسی رادارد.شایدحسرت دختربچه ای رامی خوردکه به گنجشکها دانه می

 دهد.شاید می خواهد به آرزوی کسی گلی راپرپر کند.شاید..............

سالهاوماه هاوروزها می گذردوتوبی آنکه کسی رابنگری می روی می گریی، می باری،

غصه می خوری درگرمای تابستان درسوزبادهای پاییزدرسرمای زمستان واینک دربارانی ترین دلتنگی بها می گریی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:48  توسط نازگل  | 

پاسخ

هیچ می دانی چراچون موج

درگریزازخویشتن پیوسته می کاهد؟

زآن که براین پرده ی تاریک

                                این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم

                              وآنچه می بینم نمی خواهم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:48  توسط نازگل  | 

پروردگار

   به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که می توانم تغییردهم

 دلیری ده تاتغییردهم آنچه راکه می توانم تغییردهم

 بینش ده تا تفاوت این دورا بدانم

 مرافهم ده تامتوقع نباشم که دنیاومردم آن مطابق میل من رفتارکنند .

 

 

ازخداوندنیروخواستم.ضعیفم آفریدکه تواضع بندگی رابیاموزم.

ازاوسلامتی خواستم.که کارهای بزرگی راانجام دهم.ناتوانم آفریدکه کارهای بهتری انجام دهم.

ازاوثروت خواستم که سعادتمندشوم.فقربخشیدکه عاقل باشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:47  توسط نازگل  | 

زندگی

درحیرتم زثانیه های بهارعمر                   درحسرت عبورشکیبای زندگی

درانتظارطایفه ی سبزبودنم                             درانتظای رویش مینای زندگی

 درزندگی تمام غزلهاسراب بود                 شعری نمنددر دل شیدای زندگی

توتاکنون تراوش یک اشک دیدهای؟            که پرکندسراسردریای  زندگی؟

شب تاسحرمیان نقابی زفاصله                  من بودم وتفکر فردای زندگی

آن دوردست کوچه ی آلاله های سرخ         یک کودک آمده به تماشای زندگی

پس زندگی جه بودجز آهنگ یک نفس        موسیقی تبسم وغوغای زندگی

ای کاش می شدازگل آلاله کلبه ساخت        درآن نشست ورفت به دنیای زندگی

مفهوم زندگی نه به معنی بودنست             در یک گل است لذت معنای زندگی

یک جرعه عشق با کمی از شهدعاطفه       این است رازسبزمدداوای زندگی

من ماندم وکبوترویک باغ آرزو               درجستجوی لذت وگرمای زندگی

یعنی کجاست آن سردنیای آرزو              کم کن زشرح حال دردرازای زندگی

                                                                                    مریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 20:41  توسط نازگل  |